به نام او که آفرید مرا تا دوست بدارم تو را
۱۶تیر ۱۳۸۶
همیشه فکر میکردم رویاهامون فقط رویاست رویاهایی که وقتی بهشون فک میکردم حس میکردم که سال هایه نور با آن ها فاصله دارم و اینک برای شروع به پایان دادن این افکار اولین خط قرمز را به روی فاصله ها کشیدم و با نفس هایش نفس میکشم و با گرمی وجودش بهانه ای برای دوباره زیستن و هدف به آیندیه درونم زنده میشود
اینک چشم هایم را به زیارت چشمانت فرستادم تا برای لحظه ای هم که شده چشم هایمان با هم سخن گویند . شاید التیامی باشد و یا بهانه ای که میدانم با دوری چشمانت برای اشک هایم داشته باشم .

سر به راه
رو به نمي داني تا كجا
چرا اتاقت را با خود مي بري ؟
چرا عكس هاي چند سالگي را به ماه نشان مي دهي ؟
خلوت كوچه ها را چرا به باد مي دهي ؟
يك لحظه در اين تا كجاي رفتن بمان
شايد آن كاغذ مچاله كه در باد مي دود
حرفي براي تو دارد
سطري نشاني راهي
خيالت من از اين همه فريب
كه در كتابخانه هاي دنيا به حرف مي آيند
و در روزنامه هاي تا غروب مي ميرند
چيزي نفهميده ام ؟
خيالت من از پنجره هاي باز خانه ي سالمندان
كه رو به از صبح توپ بازي
تا باي باي تيله ها و گلسر هاي رنگي حسرت مي كشند
چيزي نفهميده ام ؟
هنوز راهي از چشم هاي خيسم
رو به خاك بازي در باغ و
پله هاي شكسته ي روز دبستان
مي رود
هنوز بغضي ساده
رو به دفتري از امضاي بزرگ و يك بيست
كه جهان را به دل خالي ام مي بخشيد
مي شكند
حالا در اين بي كجايي پرشتاب
با كه اينقدر بلند حرف مي زني ؟
تمام چشم هاي شهري شده نگاهت مي كنند
كسي نيست ، با خودم حرف مي زنم
چقده بده يكي باشه خسته و تنها و غريب
چقده بده تو دنيامون دروغ و نيرنگ و فريب
چقده بده حرف دل و زبون دوتا باشه
چقده بده ما آدما قدر همو نميدونيم
دور كه ميشيم از همديگه به ياد هم نميمونه
چقده بده يكي بگه دوست دارم خيلي زياد
ولي وقتي بري سفر بگه " الهي كه نياد
چقده بده كه آسمون رنگ صداقت نباشه
تو كوچههاي شهرمون عطر رفاقت نباشه
چقده بده ما آدما گاهي فراموش ميكنيم
همين ديروز اومديم و دو روز ديگه بايد بريم


درشاهراه زندگي تنها بودي ومن
وعشقي كه ديگراز مرزبيگانگي گذشته بود
در امتدادآن انتظارطولاني
مهرت بسان عبوري خوش آهنگ ازكوچه ي احساس من گذر كرد
درطول نگاه غم انگيزم سكوت لحظه ها شكست
ونجوايي عاشقانه در بطن زمان نشست ...
ما يگانه شديم وعشق جاري شد
وتمامي آنچه باقي مانده بود
عبوري دلنشين از اصالت پرالتهاب قلبهايمان بود

تو حریم سردِ این شب
نمیشه از تو سرودن
نمیشه حتی یه لحظه
از تو و از فردا خوندن
توی بی جائیِ جاده
که تن یخ بسته اسیرم
نمیشه با یادِ اسمت
توی تنهائیم بمیرم .
من همون صورتِ پنهون
توی شبهای درازم
روی عریونیِ جاده
من سراپا التماسم
( به زیارتِ تن تو لب من زائر شب شد
به حکایتِ غم من تن تو تشنه ی تب شد )
تو حریم سردِ این شب
که دلم تنگِ یه رویاست
عشقِ تو چله نشین
سوکِ غوغای شب ماست
توی بی حرفی این راه
این سکوت یه جور معماست
ماهه یخ ستاره تگرگ
این چه جور تعبیر رویاست
این چه جور شبِ بی فرداست
من همون صورت پنهون
توی شبهای درازم
روی عریونی جاده
من سراپا التماسم
من سراپا غرق رازم .

آری آری میدانم اشکهای امروزم اقیانوسهای فرداست.
اقیانوسی که حسرتهایم را در خود غرقه میسازد ،
و تنها قربانی آن آرزوهایم هستند آنهایی که مرا همیشه در حسرت خود وانهاده اند
آه آه نگو که اشکهایت را در دامان من بریز چون میدانم تو نیز آرزویی بیش نیستی
پس برو
برو
و بگذار من نیز در سوگ آرزوهای غرقه شده ام به عذا بنشینم ، به امید شبی که آنها
مرا نیز ، با خود ببرند.
برای عشق ...
سعي کن تنها باشي: زيرا تنها به دنيا آمده اي و تنها از دنيا خواهي رفت. بگذار عظمت
عشق را درک نکني: زيرا آنقدر عظيم است که تو را نابود خواهد کرد. بگذار خانه ي عشقت
خالي از وجود باشد: زيرا اگر عشقي در آن منزل کند به ويرانه هاي آن هم رحم نخواهد
کرد. اما اگر عاشق شدي، سعي کن تنها يک نفر را دوست داشته باشي. سعي کن عشقي که
داري عشق پاک باشد، به خنده ي او بخند و به گريه ي او گريه کن و تنها براي عشق خود
قدم بردار...
با صدای دلنشینت دلم آروم می گیره

قشنگ من، مصی با تو جون می گیره
عزیزم
واسطه ی بودن و نبودنم تویی
توی این سیاهیا طلوع روشنم تویی
تو که با من بمونی دنیا همش مال منه
انتظارمن از عشق حتی یه بوسیدنه
من می خوام فدات بشم فدای مهربونیات
فدای احساساتت فدای اون قشنگیات
من می خوام اون دستای لطیفتو تا آخر عمر داشته باشم
دوس دارم
تا وقتی وجود داری عاشق و دیونت باشم
